قصه ما چطور شروع شد؟
با مامان نشسته بودیم و حرف میزدیم. بهش گفتم: “مامان خوشحالی؟” گفت: “آره سارا، اما دوست دارم پول دربیارم.” گفتم: “خب چه کاری دوست داری انجام بدی؟” گفت: “شیرینی و کوکی پختن رو هنوز دوست دارم.”
راست میگفت. مامان از بچگی من شیرینی میپخت، همون موقعها که شاید شیرینیپزی اینقدر ترند نبود. من پای ثابت همهی شیرینیپزیهاش بودم و ظرفهای خالی رو با انگشتام تمیز میکردم. اون قسمت، شیرینترین خاطرهی بچگی من بود. شیرینی اون لحظهها و برق چشمای مامان وقتی داشت از ایدهاش حرف میزد، مثل یک جرقه توی ذهن من بود.
بهش گفتم: “چرا که نه مامان؟ چرا یک کارگاه راه نمیاندازید؟” گفت: “آخه سرمایهی اولیهای که میخواد زیاده.”
میدونی، همیشه ایدهها تا رنگ واقعیت بگیرن، غیرممکن به نظر میرسن. گفتم: “مامان من یک پسانداز دارم که قدرتی این تورم کاری نمیتونم باهاش بکنم، یک واحد هم این پایین هست که قدرتی دم تعامل آدمها هیچ کاری نمیشه باهاش کرد، یک زهرا رو هم داریم که قدرتی استعدادش دستهاش مثل قلمموی ظریف روی کوکیها نقش میدن، یک بابا هم داریم که قدرتی دقتش میتونه هزینهها و درآمد رو دقیق بررسی و شفافسازی کنه، و تو رو هم داریم که ذوق راه انداختن کسب و کارت شب تیره رو روشن میکنه. میشه ها!!!”
گفت: “اگه نشه چی؟” گفتم: “اقلاً برای آرزوهامون تلاش کردیم و حسرتش نمیمونه روی دلمون.”
و اینجوری شد که بوکی کوکی و قصهاش رو شروع کردیم…
فلسفه ما
صدای اول: مردم از یک طرف همدیگر را “گرگ” میدانند و از طرف دیگر خیلی اوقات به هم اعتماد میکنند. این تناقض است. برخی میگویند: “انسان گرگ انسان است”، اما همزمان کیف پول خود را به دیگران میسپارند یا اسرار خود را با دیگران در میان میگذارند.
صدای دوم: شاید بتوان گفت که انسانها به طور همزمان هم قابلیت خوبی و هم بدی را دارند. مثل آب که میتواند هم سیراب کند و هم غرق کند. من فکر میکنم هر انسانی بسته به شرایط، انتخابها و تربیتش میتواند نقشهای متفاوتی بازی کند. این ذات دوگانه انسان است.
ما در “بوکی کوکی” میخواهیم بر آن بخش از انسانیت تکیه کنیم که شیرین، مهربان و امیدوار است. همان بخشی که شبی در یک گفتگوی ساده بین مادر و دختر، به یک کسب و کار خانوادگی تبدیل شد.
خانواده بوکی کوکی
ما یک خانواده واقعی هستیم:
مامان – با دستهایی که سالها شیرینی پختهاند و ذوقی که هرگز کهنه نشده است.
سارا – دختری که پساندازش را به رویای مشترک خانواده تبدیل کرد.
زهرا – با استعدادی هنرمندانه که کوکیها را به بوم نقاشی تبدیل میکند.
بابا – با دقت و وسواسی که اعداد و ارقام را به فرصتهای کسب و کار تبدیل میکند.
بابا امین – آرشیتکتی که طراحی کارگاه را به عهده دارد.
نیکی – عزیزترین و کوچکترین عضو خانواده ما که در تولید محتوا کمکمان میکند.
و داستان ما ادامه دارد…
چرا بوکی کوکی؟
چون ما فقط کوکی نمیفروشیم. ما خاطرات شیرین میسازیم و داستان تعریف میکنیم. هر کوکی ما، قصهای دارد – از داستان شروع کسب و کارمان گرفته تا داستانهایی که با هر گاز کوکی در ذهن شما زنده میشوند.
ما معتقدیم که طعمها میتوانند خاطرات را زنده کنند، درست مثل آن ظرفهای خالی که سارای کوچک با انگشتانش تمیز میکرد و حالا به یک کسب و کار خانوادگی تبدیل شده است.
بلاگ و وبسایت ما
در بلاگ ما، فقط ما داستان نمیگوییم. مشتریان ما هم داستانهای خود را به اشتراک میگذارند. آنها تجربیات، واژهها و احساسات خود را با ما در میان میگذارند و ما این داستانها را در ویدیوها و ریلهای اجتماعیمان منتشر میکنیم.
گاهی یک کوکی میتواند آغازگر یک گفتگو باشد، درست مثل گفتگوی سادهای که بین ما و مادرمان اتفاق افتاد و به تولد بوکی کوکی انجامید.
سخن آخر
شاید شما هم مثل ما، رویایی داشته باشید که به نظر دستنیافتنی میرسد. شاید شما هم گاهی به خودتان بگویید “اگه نشه چی؟”
ما میگوییم: “اقلاً برای آرزوهایتان تلاش کنید تا حسرتش روی دلتان نماند و با خودتان تصور کنید اگه شد چی؟”
با ما و کوکیهای داستانیمان همراه شوید. شاید داستان بعدی ما، داستان شما باشد… 🍪📖💕